آخرین تلاشها برای دیفرگ ذهنی كه جدا به افدیسک احتیاج دارد

۱۳۹۵ بهمن ۲۸, پنجشنبه


از مرگ پدر
سوار كه شدم هنوز داشتم توي جيبم دنبال فندك ميگشتم. راننده از جلوي ماشين يك مشت تخمه برداشت تعارف كرد. فندك خواستم. داد. رويم نميشد، فكر ميكردم ميبيند هنوز. چرت. بوي جنازه ميداد ماشين ولي باز بابت بوي سيگار عذرخواهي كردم. جوابي نداد، توي عالم خودش بود. اين يكي تند نميرفت. هفت هشت سال پيش يك بار ديگر همين مسير را، با يك جنازه ديگر رفته بودم. آن يكي تند ميرفت. رسم جنازه بردن تند رفتن است. كل تشكيلات ختم حول حوش تند رفتن و فراموشي ست. ايين فراموشي ست. اين يكي اما أرام ميرفت و من سيگار با سيگار ميگيراندم و هيچ چيزي از جنازه اي كه ان پشت بود در خاطرم نمي امد. همين مختصر دود ايين فراموشي ام بود. قبل تر الكل. 
مست رسيده بودم تهران. وسط مستي دكترش تئوري آمار و احتمالات را برايم تشريح كرده بود و از اينكه با پنجه هاي طلايي اش چقدر احتمال دارد او را در همين زندگي حاضر تبديل به گياه كند. گفتم تنكس بات نو، تنكس. پرسيده بود زير دستگاه چي. فكر كرده بودم، نه پدرم نه خودم اوج هزاران پايي اي نداشتيم، اما گند و مرداري هم نه. جواب نداده بودم تو را ارزاني، فقط به دوستم گفتم، بگو تمامش كند. منطقي به نظرشان امدم و بيرحم. به نظر خودم چيزي نيامدم، مستي پريده بود و دنبال فندك ميگشتم.
سه روز پيشترش تلفني حرف زده بوديم. بعد از اعلام وضع هوا، پرسيده بودم قرصهاي قلبش را ميخورد؟ گفت نه، بيشترش نمي ارزه. زندگي را ميگفت. گفت وقت رفتنه. كاري نداري بابا؟ منطقي بودم، راست ميگفت، كلا نمي ارزيد، بيشترش هم نه. مرد خوبي بود. كار مهمي نكرد كه قابل ذكر باشد. مثل من كه كار مهمي نميكنم. گفته بود روضه و ناله نگذاريم.  گوش كردم تا جايي كه ميشد. براي خودم اما دوست دارم زرزري چيزي باشد. از سكوت بهتر است، كمتر سخت ميگذرد.
تمام مراسم در يك گنگي عجيبي گذشت. عده كمي امدند، دوستان قديمش يا مرده بودند يا از تهران دور. اقوام: جنازه اش را به جاي شهر خودش برده بودم جاي ديگر. ابرويشان را برده بودم. به درك.
بيهوده اندر بيهوده ... گزارش كامو از وضعيت مرسو، خيلي هم رمان نيست و ربط زيادي به تابستان ندارد و نكته اش، حداقل براي من، قتل در اثر افتاب نيست. گزارش بيهودگي ست و حواس پرتي ما به خرده ريزهايي كه تمام اهميتشان در اينست كه حواس ما را از بيهودگي پرت مي كنند: مطلقا هرچيزي جز مرگ، تنها اهميتش در همين حواس پرتي ست.
و اين چيزها، هنر، عشق، همخوابگي، مستي ... در همسايگي ، در نزديكي ، در حضور مرگ رنگ ميگيرند. بي سليقگي ست نديدن اينها پس از خاكسپاري، پس از مواجهه با مرگ. زندگي، تمام عظمتش، اگر عظمت توصيف درستي براي زندگي باشد، با آن حقارت وصف ناپذيرش برابر مرگ، در همان چند ساعت، چند روز پس از مواجهه با هولناكي مرگ است. عظمت توصيف درستي نيست: خردي، حقارت و كميابي. شايد توصيف درست تري براي زندگي. ما بسيار بيش ازانكه زندگي كرده باشيم مرده خواهيم بود.
جنازه اش را خودم در قبر گذاشتم. دنبال توصيف درستي براي احساسم در آن لحظه ميگردم. هولناك. بدون انكه ربطي داشته باشد به پدرم. تجربه فقدان، ارتباط چنداني با پدرم نداشت. هيچ تجربه فقداني ارتباطي با چيزي كه از دست رفته ندارد. ما در لحظه مرگ اهميتمان را از دست ميدهيم. در تمام ايين فراموشي، فقدان و فضاي خالي ايجاد شده است كه اهميت دارد. ذهن ما درگير پر كردن آن جاي خالي ست. هر به ياد اوردني، قدمي در راه فراموشي.
باور كردني نيست عجله اي كه همه براي ترك قبرستان دارند. هيچكس طولش نميدهد. ما ملت اصولا در هيچ كاري اهل عجله و سر ساعت بودن نيستيم. اما به شكل عجيبي تاخير نهار پس از خاكسپاريمان از تاخير هواپيما و قطارمان كمتر است. باور كردني نيست اهنگ زندگي پس از خاكسپاري. از ته قبر و گذاشتن جنازه پدر در خاك، تا صحبت با سرآشپز بر سر كيفيت كوبيده و برگ كمتر از يكساعت. اين انعطاف باورنكردني احساسات و كوتاه امدن سريعش برابر زندگي. فكر ميكني رسومات و اجبار. دروغ. همه اينها از سر اختيار ست و داوطلبانه. انهمه احساس، غالبا فاقد محتوايي دندانگير، بايد كه تقليل يابد و چه دليلي بهتر از چانه زدن با اشپز و رسيدگي به مهمان و حتي نگران بودن براي تك تك ميزها، انهم براي تويي كه در شرايط عادي هيچكدام به تخمت هم نيست.
برگشتني، سر كوچه ديدمش. بعد از پنج سال. نآن تازه و سبزي خريده بود با يك مشت خرت و پرت از بقالي. رسيدش را مرده شورها بهم داده بودند. ساعت رسيد ، ده دقيقه قبل از مرگ. مثل آخريها لنگ ميزد و مثل هميشه تند ميرفت اينبار تندتر. قبلا برايم تعريف كرده بود كه مرگ دنبال عمويش ميكرده و او پابرهنه در ده ميدويده بي هيچ دليلي. پرسيده بودند چرا و او گفته بود همه مردگان صدايم ميزنند. عمويش ساعتي بعد مرده بود. حالا او با همان سرعت ميرفت . حتي صدايش هم نكردم، زندگي مرا و مردگان او را ميخواندند. دلم براي عجله هميشگيش و نآن و سبزي دستش تنگ ميشود گاهي. سيگار لازمم.

۱۳۹۵ تیر ۲۷, یکشنبه

هواي خنك اينجا را دوست دارم. حس خلوت خوبي ست. در اينترنت تنها بودن، كانه بساط كردن كنار اتوبان تهران قم است. هم تنهايي ، هم هزار نفر از كنارت ردميشوند بي انكه چيزي از تنهاييت كم شود. 
تنهايي اتوباني-اينترنتي براي انهايي، مثل من، خوبست كه از تنهايي مطلق ميترسند. از همه اينها گذشته، وبلاگ نوشتن ديگر مثل اين ميماند كه با پر و جوهر و جيرجير و تشكيلات روي پوست بنويسي. دمده، عصر حجر.
جدا از احوالات زر وبلاگي لازمم، اين خلوتي و خنكا و قدمت، دوباره برايم جذاب كرده اينجا را. و دوست دارم از چند چيز بنويسم. نه بخاطر اهميتشان ، فقط محض اينكه بخش زيادي از ذهنم درگير اينهاست، براي جاي خالي بعدش برنامه اي ندارم، اما نميخواهم باقي مانده عمرم بشود مرور اينها.

۱۳۹۵ تیر ۱۰, پنجشنبه

براي من هم صحبت واقعي كسي ست كه بتوان درباره دوچيز با او حرف زد: هيچ چيز و مرگ. كيفيت چنين همصحبتي هم در عدم نياز به كاتاليزور و امبينس و غيره. حرف از مرگ و هيچ چيز، عرق و سيگار نميخواهد. نهايتش راه رفتن .
سالهاست چنين همصحبتي نداشته ام. در واقع فقط يكنفر بود يك چنين كيفيتي داشت. پانزده بيست سال پيش در انتهاي يكي از همين مكالمات بيهوده ، درباره بيخود بودن كلا همه چيز، نرسيده به هفت تير اعلام كرد ديگر حالش از من بهم ميخورد. پياده شد و ديگر نديدمش. بعد از سالها دوستي. چند روز بعد با دوست دختر آن سالهايم قرار داشتم. از روي اجبار. سرراه ارزو ميكردم كاش اتوبوس خط ويژه از رويم رد شود جاي امدن او. دخترك به همه چيز مثبت نگاه ميكرد. از نظرش همه چيز در دنيا براي چيزي بود. حتي من را خدا سر راه او قرار داده بود ، با تصوير گل و بلبل و قلب و خيلي صورتي طور، با حلقه و كذا مرا در خواب دوستش ديده بود. بيگناه. حتي ارزو كردم كاش اوهم حالش از من بهم بخورد. رفتم سر قرار. نيامد، خوشحال نشدم، ناراحت هم نه، فقط كنجكاو. تا همين چند روزپيش، پانزده شانزده سال كنجكاو بودم . برگشتني هويج بستني خوردم و سعي كردم جاي كنجكاوي ناراحت باشم. آن سالها نه سيگار بود نه ودكا، ناراحتي هم خالص تر. حتي ميشد با هويج بستني، يا بستني ميوه اي يا پيراشكي ناراحت بود. ناراحتي خودش بود ربطي به ريه و معده و اكسيژن خون نداشت. جواب داد، بعد از هويج بستني هم ناراحت شدم هم كنجكاو. هيچكدام شان را ديگر نديدم. نه كسي من را وسط قلب در خواب دوستش ديد، نه من ساعتها از هيچ چيز با كسي حرف زدم. يكي دو سال بعدش ديگر حتي هويج بستني هم ناراحتم نميكرد.
اينجاي داستان، همانجاييست كه ميخواستم هويج بستني را ربط بدهم به ان شب برفي اي كه بدون كفش از خانه دخترك در رفتم و ان روزي كه .... خوابم مي أيد و ربطش هم مهم نيست. وانگهي چهل سالم شده، ميدانم كه نه از من نويسنده درميايد نه ازتوي اين كسشر، وبلاگ ، خواننده. براي همين هم خيلي رشته افكار و دنباله منطقي سخن نميتواند برايم مهم باشد. داستان پردازي هم.وگرنه داستان المانهايش بيش ازين بود. فرار به جلو و عشوه خركي توامان.
 أهان ديشب  كنجكاو شدم كجاست دخترك ، روي فيسبوك. ديدم دو تا پسر دارد كه نگاهشان ، توي عكس، ادم را يك راست ميبرد به نرسيده تا هفت تير، هجده سال پيش. ديگر كنجكاو نيستم.
از مرگ بعدا مينويسم، حرف بيراهه رفت.

۱۳۹۵ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

آدمي در مهاجرت پير نميشود ، ميپوسد. پير شدن گذر زمان ميخواهد و اينجا زمان نميگذرد. پوسيدن فقط خاكي ميخواهد، با ريشه ناسازگار. اگر ريشه اي مانده باشد

۱۳۹۲ مرداد ۱۴, دوشنبه

یک سالت شد. میدانم که پیش از آنکه آرزوهای من باشی تصمیمهای خودت خواهی بود. 
کمی طنز و بیشتر موسیقی برای روزهای سخت . شادیها را هم مثل شیراز ، با حوصله و آرام تا سرخوشی اش بماند.
بیش ازینها چیزی از من نخواهی آموخت. 

۱۳۹۰ آبان ۱۶, دوشنبه

تهران

یک ...تهران شهر من نیست. هیچوقت هم نبوده. چیزی در ذات این شهر هست که تو را در تعلیق نگاه میدارد . چیزی که میگزارد بمانی، بی آنکه بخواهی. و رهایت میکند تا بروی، بی آنکه نخواهد .
دو...همه شهرها جائی خارج از خودشان تمام میشوند، اما تهران انگار چندین بار در خودش تمام میشود و باز می آغازد. انگار شهر سعی دارد دائم خودش را برای تو تعریفی دیگر کند. اینست که شهری نیست که بتوان دوستش داشت. یا باید عاشقش
باشی یا ازان متنفر.
سه...در تهران میتوانی زاده شوی ، زندگی کنی ، بمیری بی آنکه نیازی به لبخند داشته باشی. اگر آدم عبوسی باشی گاهی دلت برایش تنگ میشود.

۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه

کاش آسمان آدمی را ...

یک قطار همین الان از این پایین رد شد و مرا برد به سالهای دور تماشای قطارهای مشهد. و یاد پسر بچه هایی که با چه شوق و حسادتی کنار قطارها میدویدند و سنگهایی که از سر شیطنت و حسادت به شیشه هایشان میزدند. و من همیشه ، حتی همان موقع ها، آسمانم ، عینا مثل همان شعر شاملو ، کوچک میشد. و هنوز بعد از آنهمه سال مانده ام با آسمانی آبرفته و حسرتی که کاش خدا اقلا آینده نگری مادرم را داشت که شلوارها را ده سانتی اضافه تر میبرید مبادا آب رود...

۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

اوسکولاستیک

فکر کردن به متافیزیک غمگینم میکند. خیلی عمیق تر از قبل. در واقع علت آن، عدم امکان و یا احتمال متافیزیک نیست. مشکل چشم اندازهای ترسناکی ست که به جبر علم بر روی ما گشوده شده: امکانات متعدد متافیزیک. از غمگین شدن و یا حتی وحشت که بگذریم چیز دیگری هم هست. راستش اینکه فلسفه به پایان خود رسیده و داستان ، ماجرایی تکراری ست. ظاهرا حضرات در دانشکده های فلسفه آنقدر سرشان گرم فلسفه حقوق و چه میدانم زنان و زایمان و محیط زیست و اینها ست که در ماجرای متافیزیک حتی از استودیوی پیکسار هم عقب افتاده اند. به جد فکر میکنم که شجاعت بیان این چشم اندازهای وحشت را (در شکلی عامه پسند) این انیمیشن سازها و حتی هالیوودی ها بیشتر دارند. به این معنی من ماتریکس را جدی تر از مابعدالطبیه و خرد ناب و الخ میبینم. حتی مثلا کارتون هورتون را تاثیر گذار تر از درد جاودانگی . همان یکساعت تماشای آن دنیای حقیر که بازیچه ناچیز یک فیل بازیگوش است ، کافیست تا تو را از آن تصور عظیم و تراژدی گونه و باخ آلود خدایی خلقت پرت کند به کمدی دیوانه وار بی عظمت کودکانه حقیر رپ گونه ذره لرزان و لغزنده ای که وای به روزاش اگر بیافتد از دماغ فیل و الخ.که تنها یکی از اینهمه امکان ندیده و نشنیده و نپژوهیده غیر اسکولاستیک نچسب آخوند کش کشیش سوزی باشد برای بشر.


۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

قابوس نامه ، نسخه امین آباد : رنگ قرصها واقعا اهمیتی ندارد

میخواستم به تو بگویم که دوست تو کسی باید باشد که... یادم افتاد که قابوس نامه نمینویسم. اینجا وبلاگ است و باید به قول رمبو به حد مطلقا تهوع آوری مدرن بود. و مدرنیت آدم را از استعلای باید میرساند به ابتذال هست و ناگزیر خواهد بود. پس دوست تو نه راه درستی به تو نشان خواهد داد و نه عیبهای تو را خواهد گفت و نه دردی از تو را دوا خواهد کرد و نه ... برای چنین مایه کسالتی نامی دیگر باید یافت.
او ناگزیر کسی خواهد بود که با تو ناتوانی و ضعف مشترکی داشته باشد. و ترس مشترک(و نمیگویم درد.یادت باشد که هرچه تو را دچار توهم افتخار و تفاوت کند آلوده دروغ است). و بهانه مشترکی برای گریستن. و لحظه مشترکی برای غمگین بودن. خنده هایت را حرامش نکن. نه او از تو توقع خندیدن دارد و نه تو ازین نمایش سودی خواهی برد. آنها را نگهدار برای دیگران.
و دیگران تمام آنهایی که در فیس بوک یا هر آشغالی که در آینده خواهد آمد تو را اضافه کرده اند یا اضافه شان کرده ای بی آنکه حتی با هم پیکی زده باشید یا آرزوی زدن پیکی داشته باشید و تمام کسانی که هرگز خوابشان را ندیده ای و تمام کسانی که هرگز با هم تعجب نکرده اید و تمام کسانی که هرگز با هم به یک چیز عادی ، به غایت عادی نخندیده اید (و هوش چندانی نمیخواهد تا بدانی که این خنده متفاوت است با آن دیگری) و تمام کسانی که مجبور بوده ای برایشان بگریی و برایت بگریند بی آنکه با هم گریسته باشید.
یادت باشد دوستهایت هدیه های نایاب و غم انگیز طبیعت هستند به تو که اگر نبودند تمام عمر همه برایت دیگران بودند و تو برای همه دیگری. دچار توهم انتخاب نباش . قدردان تصادف محضی باش که تو را و آنها را برای لحظه ای کنار هم نشانده.
و آخر اینکه یادت باشد اگر کل خلقت تیمارستانی بزرگ باشد، دوست تو کسی ست که نام بیماری اش با تو یکی ست، حتی اگر نسخه اش متفاوت باشد...

۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

المدخون الذی مغشوش المحزون

دم غروب آمده ام روی بالکن. خودم را مهمان یک نخ سیگار کرده ام و تماشای حرکت آرام ابرها. آرامشی میدهد به آدم. تنبلی یکجورهایی به خدا میرساندت، آدمی جمیع صفات میشود مثل خود خدا. یعنی هر چیزی که سراغت می آید آنقدر حس دور کردنش را نداری که میشود جزئی از خودت. مثل غم. وقتی می آید حس فکر کردن به دلایل شادی را نداری برای همین کلا غمگین میمانی و مثل شادی که وقتی میآید همینطور میماند و کلا برای مدتی چیزخلانه شاد میمانی. اینست که در یک آن هم غمگینی هم شاد و دلایل هر دو هم موجود. درد هم همینطور بس که حوصله درمان نداری. اینست که دردها میشوند جزئ ویژگیهایت . آدم تنبل تا خدایی فاصله ای ندارد فقط باید تنبل صبوری باشد.
تاریک شده است. هوس نخ دوم را کرده ام. مغشوش بودن افکرام نگرانم کرده ، میدانم که به همان دلایل بالا آدم نگران مغشوشی خواهم ماند و همین از نگرانی نجاتم میدهد: نگران مغشوش نجان یافته آسوده ای میشوم. یاد آن ذکر غروبهای ماه رمضان می افتم و احساس پسر خالگی با خدا و همدلی. او هم لابد تنبل است با این تجمع صفاتش.

۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه

حتی ظهر تابستان هم میتوانی بمیری حتما که نباید غروب پاییز باشد.

میگوید "تکراری هستی". مرا میگوید. طوری که نمیفهمم به شوخی یا جدی. میگویم : خوب هر آدمی از یک جایی به بعد تکراری میشود. بر میگردد که : آن یک جایی به بعد تو دقیقا نقطه شروع است. ، آدمها تکراری "میشوند" ولی تو تکراری "هستی". شروع میکنم یک سخنرانی طولانی بی سر و ته که دیگر مدتهاست دوست ندارم منظور آدمها را لای چادر شب تحویل بگیرم و اگر چیزی میخواهی به من بگویی باید صریح باشی و ابهام و استعاره و اشاره و الخ مال زمان چادر چاقچور بود و در عصر ما هدف آنهمه ایما و اشاره و استعاره، حالا پشت اختصار بیکینی ست و... نجاتم میدهد ازین روده درازی:
- میدانی تو تکرار خودت هستی. انگار که قرار بوده عکس باشی اما فیلم شدی. یک ساعت و نیم فیلم از یک فریم.
- خوب شاید خدا کارگردانی من را داده پاراجانف. برون سپاری کرده.
- میبینی . همین حرفایت هم. همه چیز. گاهی فکر میکنم پشت یک کاغذ سیگار میشود خلاصه ات کرد.
- سکوت...
- دقت کردی تا حال ، کسی توی کیف جیبی اش فیلم نمیگذارد؟
- کار مسخره ای باید باشد
- سخت... کلمه درستش ست. درست ترش غیر ممکن. گاهی فکر میکنم هیچ چیزی جای آن مستطیل کوچک توی کیفهای جیبی را نمیگیرد. انگار که جایگاه ابدی عکسهای شکسته و تا خورده.
- خوب که چی؟
- دوستت دارم...
- چه با ربط. دقیقا چه چیزی را؟ تکرار ملال آور آن تصویر؟
- شاید دلیلش عجیب باشد. اما خوبی اش اینکه تکرار، خانه آخرش ملال است، نه تنفر. برای اینکه آدم کس دیگری را دوست داشته باشد باید همیشه تصمیم بگیرد ، باید دائم فکر کند که بعدش چه. اما با تو، خیال آدم راحت است که بعدی وجود ندارد. همه اش همین است. این آرامش خوبی ست.
- چه تصویر آخر الزمانی ای . حالا من باید اینها را کامپلیمان حساب کنم یا فحش؟
- هیچ کدام. وقت میکشیم. حالا من چه طور؟
- مجبورم بگویم؟
- نه ، وقت میکشیم
- خوب... تو سرابی... یک جور خاص. از آنهایی که وقتی آدم میرسد از بین نمیروند. آب به قدر رفع تشنگی ندارند اما اندازه غرق شدن چرا.
- پس چرا هنوز میدوی؟
- خوب تو آخرین امکان متفاوت بودنی برای من : غرق شدن وسط بیابان... ازین لحاظ ... برای من از آب بیشتری...
- خودخواه ! دوست داری توی رویای خوت بمیری
- میدانی ، تشبیه همیشه آدم را به جای بزرگتری از حقیقت میبرد. یک جور چشم انداز وسیع : دروغ...


۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

این روزها در حال سالخوردگی ام. و چه واژه خوبی ست این. بعید میدانم باشد در زبانهای دیگر . آی ام گتینگ اولد حضرات جواب نمیدهد. سالخوردگی یک جور زنده زنده خورده شدن را در خودش دارد. یک جور خصلت هیولا وار زمان و واشاره به نابود شدن. و بگذرم.
نمیدانم چرا هر جمله ای که حال آدم را وصف میکند لاجرم دروغ است.

۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه

کل من علیها فان به جز نسل ما*

این نسل جدید را نمیفهمم. این نه برای من عیبی ست نه برای انها ضعفی. صرفا اینکه فهمیدنشان زمان و انرژی میخواهد كه ندارم. داشتم هم خرج چیزهای مهم تر میکردم. راستش اگر به من بگویند كه نسل جدید را تعریف کن، میگویم : با انها میشود آبجو خورد اما نباید ودکا حرامشان کرد.
یعنی خلاصه اش ماکسیمم به درد فان ده درصد میخورند نه حال چهل درصد...
*این فان ، فان قبل از فار است نه فان قبل از الرحمن

فضای دکارتی گلواژه آلود

بدی دورهم بودن نوشتاری اینست كه نمیتوان حرفی نداشت و در عین حال دورهم بود. یا اینکه فقط سیگاری کشید و پیکی زد و دور هم بود. این اجبار به "گفتن" برای "بودن" كه نشسته جای اجبار به "فکر کردن" برای "بودن" یک جور فضای دکارتی گلواژه آلودیست ...

۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه

لهجه خدا

سالهای آخر دبیرستان ناظمی داشتیم ترک. با لهجه ای غلیظ. عادت داشت هر هفته سر صف با همان لهجه بگوید : من شما را "با ان های" مختلف آزمایش میکنم. كه پر واضح است منظورش از "با ان های مختلف" ،به انحا مختلف بود.
هر دفعه هم با خنده بچه ها همراه بود كه اینبار معلوم نیست میخواهد مارا با کدام ان امتحان کند.
چند وقتی پیش دیدم كه رهبری انتخابات را آزمون الهی خوانده بود.انگار صدای خدا را با لهجه ناظم مذکور می شنیدم كه : من شما را ...

۱۳۸۸ مهر ۸, چهارشنبه

ملاقات با نانسی - قسمت اول

صحنه: شب - سکوت کاخ بوکینگهام- صدای ضربات ساعت بیگبنگ - فضا خفن سور رآل - از این دود خفنا پایین صحنه
نانسی: یه لاشخور پیر كه تقریبا پر های کف سرش ریخته و فقط دو سه تا پر سفید از گوشه کله اش آویزونه
من:طبیعتا اونی كه لاشخور نیست

نانسی: ساعت ده همه جا امن و امان
من: سلام! به به! نانسی
نانسی: مرگ! میدونی من تو اون عکس چند سالم بود
من:ول کن بابا موضوع نداشتم واسه نوشتن گیر دادم به اون عکس . وانگهی کسی هم نمیدونه كه اون لاشخور تو بودی.
نانسی: ببین موضوع رو عوض نکن. مساله دقیقا اینه كه چیزی كه دنیا تو اون عکس دید اونی نبود كه اتفاق افتاد

صحنه: راوی به سبک تیتراژ هزار دستان اخبار پست قبلی رو میخونه. ماجرای لاشخور نشنال جغرافی و عکس لاشخور و کودک باید با لحن کشته شدن مفتش شش انگشتی به دست شعبون بی مخ خونده بشه.

نانسی: این راوی خفه شد من زرم رو بزنم. سر پستم ها ناسلامتی
من: بگو
نانسی: چی میگفتم. آها میدونی من چند سلام بود اون وقت؟
من: شیرین بیستو پر بودی
نانسی: میدونی به حساب لاشخوری میشه چند سال؟
من: واسا ببینم
نانسی: مرد حسابی مگه تبدیل عمر لاشخور به آدم تبدیل فوریه اس اینقد طولش میدی . میشه چار سال. من کودک بودم میفهمی؟ از ناهارم بچه تر . میفهمی؟ درسته ما یونیسف نداریم اما هق هق ...

صحنه: اشک از چشمهای نانسی جاری میشه . نصفه تماشاگر ها دیگه حدس زدن من میخوام راجع به چی حرف بزنم. نامردا بروزر رو میبندن . من کم نمیارم. واسه خرج زن و بچه میان پرده بازرگانی پخش میکنم (سری بعدی میخوام عملیات ژانگولر اجرا کنم اگه استقبال کنین تو نوشته بعدی هم از سیرک خلیل عقاب دعوت میکنم)

پیام بازرگانی: با شامپو بچه جانسون چشم های خود را بشوید تا جور دیگر ببینید. حتا از میشل فوکو هم خفن تر. نمایندگی حاجی سهراب دولابی و پسران. وارد کننده انحصاری محصولات جانسون و لو رآل

صحنه: مونولوگ من
من (با لحن بروز وثوق و کارگردانی علی‌ حاتمی ): مصبتو شکر خدا كه یه کاری کردی رآل ملت دو تا سور بزنه به سور رآل ما. نمیشد حالا كه ما تو سوریم ، نانسیمون عجرم بود جای لاشخور؟

صحنه: پرده بالا میرود. لاشخور و من به شکل خستگی ناپذیری کماکان روی صحنه هستیم . سالن خالیست.
نانسی: میدونی قبل ازینکه شروع کنیم این دیالوگ خسته کننده رو یه چیزی بگم. دیالکتیک آدم و لاشخور بیشتر از سور رآل بودن به گلواژه میزنه.
من: به جنبه مثبت قضیه فکر کن. اینکه تو اولین لاشخوری هستی كه جای سقراط تکیه زدی.
نانسی: ببین من بقیه ماجرا رو سری بگم. فکر کن یه بچه لاشخور چار ساله از سر بدبختی میخواد بدترین ناهار ممکن رو بخوره. هیچ به اون حجم استخوان دقت کردی تو عکس.
من:...
نانسی: نه صبر کن این اول ماجراست. اصلا تو نامجو گوش میدی؟
من: چه ربطی داشت؟
نانسی: ای برادر! جبر لاشخوری یه طرف جبر جغرافیا یه طرف دیگه. فک میکنی من اگه آفریقا نبودم اصلا به همچین بچه ای نگاه هم میکردم. من دچار جبر مکرر بودم...
من : با این جبر مکررت حال کردم. اون پرا بیخود سفید نشدن. الان خوابم گرفته بقیه تو بعدا مینویسم...
نانسی: دقت کردی هیچ نوشت ایت قسمت دوم نداره
من: من هم مثل توام . درد بعضی ها تکرر ادراره، مال ما تکرر اجبار...

۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه

فوجیتسو میازاکی با آنکه تا آخر عمر از اعضای ثابت و نسبتا ملی گرای هیات کوهنودی توکیو و حومه بود همیشه خواب صعود به مون بلان میدید

آه ای حلزون
از فوجی بالا برو
اما آهسته
(فوجیتسو میازاکی بدون سعی من)

هان ای حلزون
کلا بیخیال فوجی شو
ناراحت نشو به خاطر سرعتت نمیگم
مساله اینه که: فوجی دیگری در کار نیست...
(فوجیتسو میازاکی بدون اینکه من خیلی سعی کرده باشم)

۱۳۸۸ مرداد ۱۶, جمعه

من کسالت مشترکم ، آرووووم....

انگار کسی در مغزم اخباری را که هم اکنون به ذهنش رسیده می خواند . که به گزارش یک منبع به قول شاملو ، با گردش آب : مردی از فرط اختصار به فرط تعجب افتاده . در پشت صدای خشک خودم ، در مغز خودم ، تصاویر تمام هم اکنون های تعجب زده را پخش می کند: رنگهای غروبهای تکرار را که تنها به اختصار تعجب مردی مختصر متفاوتند. تاریکی دریا هم با یک صفحه سیاه، به اندازه ترس تمام ملوانهای تنها ، اشتیاق اولین تماشای دریا ، از مشبک تور ، در فاصله موج و عرشه، از چشم ماهی. و بازهم سیاه ، قدر حسرت تمام غارنوردان بازنشسته ، حین تعریف شکسته و پر از سکوت که چطور سیاهی فرق دارد با سیاهی و سکوت با سکوت و دالان با دالان و من همچنان غرق تماشا و فکر می کنم که رضا قاسمی.
معذرت می خواهد ، می گوید دیگر خبر عامه پسندی ندارد. می خواهد که ببخشمش که اخبارش به درد سالن شماره سه عصر جدید میخورد. می گوید گذشت روزهایی که کمر برد پیت و باروری آنجلینا هم به قدر اخبار بود هم تفسیر خبری. که امروز هیچکس در آفریقا نمرده ، اگر هم مرده هیچ لاشخوری قبل از خوردنش برای عکاس فیگور نگرفته ، تا عکسش را مخابره کند به همه عالم.
که تلسکوپ هابل هم هیچ عکسی مخابره نکرده ، اصلا خسته شده از اینهمه دیدن کائنات از پشت لنز. که مردم غزه هم به جای کشته شدن دارند سر قیمت پرتقالهایشان با خریداران یهودی چانه میزنند و به تین و زیتون قسم میخورند. که پرنسس جدید انگلیس هم به جای پولدار عرب با نیروهای خودی ازدواج کرده: کنت مونت کریستو. تا اینهمه بی ناموسی به جایی گزارش نشود. که بمب گذارهای انتحاری طی اقدامی که هرگز نه قبل و نه بعد هماهنگ نخواهد شد ، جنبش سبز شده اند ، به جای منفجر شدن ، تصمیم گرفته اند حرص بخورند تا دق مرگ شوند ، به خودشان اتو میبندند و در به در دنبال پریزند تا فقط کباب بسوزد. ناوهای آمریکایی هم دیگر مانور نمیدهند: دشمن را حل شده فرض کرده اند. میگوید که ناوها هم دیگر مدرنیته شده اند : بی خدا. تصویر چند دزد دریایی سومالیایی هم پخش می کند که در خنکای بادبان ولو شده اند و زرتشت نیچه میخوانند.
خلاصه اش می گوید که تنها خبری که هم اکنون به دستش رسیده است تمدید عصر جمعه است تا اطلاع ثانوی و توجهم را به ادامه کسالت جلب می کند.


خوبی اش اینکه اسکندری بود به اینها حمله کند ، جمجمه ما باید روی موج اف ام تا ابد رادیو قرآن گوش کند...

چند روز پیش جایی بودم ، گروهی کولی برنامه داشتند : آهنگ تند ویولون زن کولی ، با لهجه اروپای شرقی ، حوالی مقدونیه تا فکر کنم چه لحنی باید داشته باشد صدایی که قرنها و قرنها پیچیده ست در خالی جمجمه آخرین هخامنشی. و یادم بیافتد که از مقدونیه سهم ایران اسکندر بود و سهم ابن سینا نفهمیدن مابعدالطبیعه و سهم من نرقصیدن با این جنون آتش و موسیقی. شاید تنها اشتراک من و ابن سینا.

۱۳۸۷ مهر ۲۰, شنبه

هجرانی

ایرانیها مردمان مهاجری نیستند . مسافرند. ترک وطن شرط اول است برای مهاجر و مقصد نه شرط که تمامی هجرت است. جنس هجرت ایمان نیست، اعتقاد است، که مقصد آنجاست ، پشت هزار شب آبستن امید ،پشت هزار انتظار صبح. گیریم وصلش دشوار. مقصد مهاجر خیال نیست که فاصله ست بین امید و آرزو. مهاجر سودای افسانه ندارد ، پا در راه نمیگذارد تا نیازماید هر حکایت مطلوب به محک واقع.
مهاجر، به امید بیداری میخوابد...
مسافر اما مقصد نمیشناسد. که طلب مقصود خود عین راه است. سفر هجرت نیست که ترک وطن بطلبد . میتوان هزار سال در وطن بود و مسافر. اگر هم ترک وطنی باشد به طمع نرسیدن است ، که راه شرط وصال است به مقصود در وطن. مقصد مسافر جایی ست میان خیال ، خوابهایی که دیده ...
مسافر به امید خوابهایش بیدار میشود...
ما هزار سال است در وطن هم مسافریم. نمیخواستم انشا بنویسم تا تفاوتی گفته باشم میان این دو. حس حال میگفتم. تفاوتی که میبینم میان نگاه خود و دیگران و برتری ای که قائل نیستم برای هیچ یک. آدمها همانقدر به خوابهایشان محتاجند که به بیداری . گاه باید کسانی هم باشند که خواب میبینند. یا حتی کسانی که سفر میکنند تا برسند به خوابی که دیده اند . حتی وقتی میدانند نمیرسند.
و بگویم که چه دوست دارم محمد را ، به وقت هجرت. و این مفهوم که چه مهجور مانده در این مذهب . و این را به غیر مذهبی ترین شکلی بخوان. که اگر چیزی همپایه تصلیب مسیحیت باشد میان انبوه فرامین یهود زده اسلام ، همین هجرت است که میپسندم و همین نیاز به بیداری، در شرق خواب زده.
و باید خودت بدانی آن روایت دیگر حسین را ، که سفر کرد تا نرسد به مدینه. شاید بیراه نیست که این ملت مسافر در او سیاوشی دیگر دیده اند که سفر به قصد کرد و بی مقصد...