آخرین تلاشها برای دیفرگ ذهنی كه جدا به افدیسک احتیاج دارد

۱۳۸۸ مهر ۸, چهارشنبه

ملاقات با نانسی - قسمت اول

صحنه: شب - سکوت کاخ بوکینگهام- صدای ضربات ساعت بیگبنگ - فضا خفن سور رآل - از این دود خفنا پایین صحنه
نانسی: یه لاشخور پیر كه تقریبا پر های کف سرش ریخته و فقط دو سه تا پر سفید از گوشه کله اش آویزونه
من:طبیعتا اونی كه لاشخور نیست

نانسی: ساعت ده همه جا امن و امان
من: سلام! به به! نانسی
نانسی: مرگ! میدونی من تو اون عکس چند سالم بود
من:ول کن بابا موضوع نداشتم واسه نوشتن گیر دادم به اون عکس . وانگهی کسی هم نمیدونه كه اون لاشخور تو بودی.
نانسی: ببین موضوع رو عوض نکن. مساله دقیقا اینه كه چیزی كه دنیا تو اون عکس دید اونی نبود كه اتفاق افتاد

صحنه: راوی به سبک تیتراژ هزار دستان اخبار پست قبلی رو میخونه. ماجرای لاشخور نشنال جغرافی و عکس لاشخور و کودک باید با لحن کشته شدن مفتش شش انگشتی به دست شعبون بی مخ خونده بشه.

نانسی: این راوی خفه شد من زرم رو بزنم. سر پستم ها ناسلامتی
من: بگو
نانسی: چی میگفتم. آها میدونی من چند سلام بود اون وقت؟
من: شیرین بیستو پر بودی
نانسی: میدونی به حساب لاشخوری میشه چند سال؟
من: واسا ببینم
نانسی: مرد حسابی مگه تبدیل عمر لاشخور به آدم تبدیل فوریه اس اینقد طولش میدی . میشه چار سال. من کودک بودم میفهمی؟ از ناهارم بچه تر . میفهمی؟ درسته ما یونیسف نداریم اما هق هق ...

صحنه: اشک از چشمهای نانسی جاری میشه . نصفه تماشاگر ها دیگه حدس زدن من میخوام راجع به چی حرف بزنم. نامردا بروزر رو میبندن . من کم نمیارم. واسه خرج زن و بچه میان پرده بازرگانی پخش میکنم (سری بعدی میخوام عملیات ژانگولر اجرا کنم اگه استقبال کنین تو نوشته بعدی هم از سیرک خلیل عقاب دعوت میکنم)

پیام بازرگانی: با شامپو بچه جانسون چشم های خود را بشوید تا جور دیگر ببینید. حتا از میشل فوکو هم خفن تر. نمایندگی حاجی سهراب دولابی و پسران. وارد کننده انحصاری محصولات جانسون و لو رآل

صحنه: مونولوگ من
من (با لحن بروز وثوق و کارگردانی علی‌ حاتمی ): مصبتو شکر خدا كه یه کاری کردی رآل ملت دو تا سور بزنه به سور رآل ما. نمیشد حالا كه ما تو سوریم ، نانسیمون عجرم بود جای لاشخور؟

صحنه: پرده بالا میرود. لاشخور و من به شکل خستگی ناپذیری کماکان روی صحنه هستیم . سالن خالیست.
نانسی: میدونی قبل ازینکه شروع کنیم این دیالوگ خسته کننده رو یه چیزی بگم. دیالکتیک آدم و لاشخور بیشتر از سور رآل بودن به گلواژه میزنه.
من: به جنبه مثبت قضیه فکر کن. اینکه تو اولین لاشخوری هستی كه جای سقراط تکیه زدی.
نانسی: ببین من بقیه ماجرا رو سری بگم. فکر کن یه بچه لاشخور چار ساله از سر بدبختی میخواد بدترین ناهار ممکن رو بخوره. هیچ به اون حجم استخوان دقت کردی تو عکس.
من:...
نانسی: نه صبر کن این اول ماجراست. اصلا تو نامجو گوش میدی؟
من: چه ربطی داشت؟
نانسی: ای برادر! جبر لاشخوری یه طرف جبر جغرافیا یه طرف دیگه. فک میکنی من اگه آفریقا نبودم اصلا به همچین بچه ای نگاه هم میکردم. من دچار جبر مکرر بودم...
من : با این جبر مکررت حال کردم. اون پرا بیخود سفید نشدن. الان خوابم گرفته بقیه تو بعدا مینویسم...
نانسی: دقت کردی هیچ نوشت ایت قسمت دوم نداره
من: من هم مثل توام . درد بعضی ها تکرر ادراره، مال ما تکرر اجبار...

۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه

فوجیتسو میازاکی با آنکه تا آخر عمر از اعضای ثابت و نسبتا ملی گرای هیات کوهنودی توکیو و حومه بود همیشه خواب صعود به مون بلان میدید

آه ای حلزون
از فوجی بالا برو
اما آهسته
(فوجیتسو میازاکی بدون سعی من)

هان ای حلزون
کلا بیخیال فوجی شو
ناراحت نشو به خاطر سرعتت نمیگم
مساله اینه که: فوجی دیگری در کار نیست...
(فوجیتسو میازاکی بدون اینکه من خیلی سعی کرده باشم)

۱۳۸۸ مرداد ۱۶, جمعه

من کسالت مشترکم ، آرووووم....

انگار کسی در مغزم اخباری را که هم اکنون به ذهنش رسیده می خواند . که به گزارش یک منبع به قول شاملو ، با گردش آب : مردی از فرط اختصار به فرط تعجب افتاده . در پشت صدای خشک خودم ، در مغز خودم ، تصاویر تمام هم اکنون های تعجب زده را پخش می کند: رنگهای غروبهای تکرار را که تنها به اختصار تعجب مردی مختصر متفاوتند. تاریکی دریا هم با یک صفحه سیاه، به اندازه ترس تمام ملوانهای تنها ، اشتیاق اولین تماشای دریا ، از مشبک تور ، در فاصله موج و عرشه، از چشم ماهی. و بازهم سیاه ، قدر حسرت تمام غارنوردان بازنشسته ، حین تعریف شکسته و پر از سکوت که چطور سیاهی فرق دارد با سیاهی و سکوت با سکوت و دالان با دالان و من همچنان غرق تماشا و فکر می کنم که رضا قاسمی.
معذرت می خواهد ، می گوید دیگر خبر عامه پسندی ندارد. می خواهد که ببخشمش که اخبارش به درد سالن شماره سه عصر جدید میخورد. می گوید گذشت روزهایی که کمر برد پیت و باروری آنجلینا هم به قدر اخبار بود هم تفسیر خبری. که امروز هیچکس در آفریقا نمرده ، اگر هم مرده هیچ لاشخوری قبل از خوردنش برای عکاس فیگور نگرفته ، تا عکسش را مخابره کند به همه عالم.
که تلسکوپ هابل هم هیچ عکسی مخابره نکرده ، اصلا خسته شده از اینهمه دیدن کائنات از پشت لنز. که مردم غزه هم به جای کشته شدن دارند سر قیمت پرتقالهایشان با خریداران یهودی چانه میزنند و به تین و زیتون قسم میخورند. که پرنسس جدید انگلیس هم به جای پولدار عرب با نیروهای خودی ازدواج کرده: کنت مونت کریستو. تا اینهمه بی ناموسی به جایی گزارش نشود. که بمب گذارهای انتحاری طی اقدامی که هرگز نه قبل و نه بعد هماهنگ نخواهد شد ، جنبش سبز شده اند ، به جای منفجر شدن ، تصمیم گرفته اند حرص بخورند تا دق مرگ شوند ، به خودشان اتو میبندند و در به در دنبال پریزند تا فقط کباب بسوزد. ناوهای آمریکایی هم دیگر مانور نمیدهند: دشمن را حل شده فرض کرده اند. میگوید که ناوها هم دیگر مدرنیته شده اند : بی خدا. تصویر چند دزد دریایی سومالیایی هم پخش می کند که در خنکای بادبان ولو شده اند و زرتشت نیچه میخوانند.
خلاصه اش می گوید که تنها خبری که هم اکنون به دستش رسیده است تمدید عصر جمعه است تا اطلاع ثانوی و توجهم را به ادامه کسالت جلب می کند.


خوبی اش اینکه اسکندری بود به اینها حمله کند ، جمجمه ما باید روی موج اف ام تا ابد رادیو قرآن گوش کند...

چند روز پیش جایی بودم ، گروهی کولی برنامه داشتند : آهنگ تند ویولون زن کولی ، با لهجه اروپای شرقی ، حوالی مقدونیه تا فکر کنم چه لحنی باید داشته باشد صدایی که قرنها و قرنها پیچیده ست در خالی جمجمه آخرین هخامنشی. و یادم بیافتد که از مقدونیه سهم ایران اسکندر بود و سهم ابن سینا نفهمیدن مابعدالطبیعه و سهم من نرقصیدن با این جنون آتش و موسیقی. شاید تنها اشتراک من و ابن سینا.

۱۳۸۷ مهر ۲۰, شنبه

هجرانی

ایرانیها مردمان مهاجری نیستند . مسافرند. ترک وطن شرط اول است برای مهاجر و مقصد نه شرط که تمامی هجرت است. جنس هجرت ایمان نیست، اعتقاد است، که مقصد آنجاست ، پشت هزار شب آبستن امید ،پشت هزار انتظار صبح. گیریم وصلش دشوار. مقصد مهاجر خیال نیست که فاصله ست بین امید و آرزو. مهاجر سودای افسانه ندارد ، پا در راه نمیگذارد تا نیازماید هر حکایت مطلوب به محک واقع.
مهاجر، به امید بیداری میخوابد...
مسافر اما مقصد نمیشناسد. که طلب مقصود خود عین راه است. سفر هجرت نیست که ترک وطن بطلبد . میتوان هزار سال در وطن بود و مسافر. اگر هم ترک وطنی باشد به طمع نرسیدن است ، که راه شرط وصال است به مقصود در وطن. مقصد مسافر جایی ست میان خیال ، خوابهایی که دیده ...
مسافر به امید خوابهایش بیدار میشود...
ما هزار سال است در وطن هم مسافریم. نمیخواستم انشا بنویسم تا تفاوتی گفته باشم میان این دو. حس حال میگفتم. تفاوتی که میبینم میان نگاه خود و دیگران و برتری ای که قائل نیستم برای هیچ یک. آدمها همانقدر به خوابهایشان محتاجند که به بیداری . گاه باید کسانی هم باشند که خواب میبینند. یا حتی کسانی که سفر میکنند تا برسند به خوابی که دیده اند . حتی وقتی میدانند نمیرسند.
و بگویم که چه دوست دارم محمد را ، به وقت هجرت. و این مفهوم که چه مهجور مانده در این مذهب . و این را به غیر مذهبی ترین شکلی بخوان. که اگر چیزی همپایه تصلیب مسیحیت باشد میان انبوه فرامین یهود زده اسلام ، همین هجرت است که میپسندم و همین نیاز به بیداری، در شرق خواب زده.
و باید خودت بدانی آن روایت دیگر حسین را ، که سفر کرد تا نرسد به مدینه. شاید بیراه نیست که این ملت مسافر در او سیاوشی دیگر دیده اند که سفر به قصد کرد و بی مقصد...

۱۳۸۷ مهر ۱۹, جمعه

دربست، آزادی

یکبار یادم است چند سال پیش باز هم نوشته بودم از سن میکله ای که یک خروس داشت و حال و هوای فیلم برادران تاویانی و رفیق سابقی که حال مستاصل کنج سلول برای خودش کنفرانس میدهد ، سهل است ، با خودش مخالفت هم میکند. بگذرم.
عصرها تا به خانه برسم یکساعتی رانندگی ست ، نه در ترافیک ، گاه میان جنگل و گاه کنار دریا. اما جای ترافیک تهران خالی نیست. سرم پر است از افکار مغشوش و آلودگی های جامانده اینهمه سال. گذشت آن زمانی که مردم سرشان بازار مسگرها بود به وقت دیوانگی. بدترش را ندیده بودند. سر ما چهار راه ولی عصر است. به همان شلوغی . و حتی با همان خط ویژه. وسط ترافیک اینهمه افکار نامربوط بعضی هم هستند که باید به سرعت بگذرند و روزی صد بار هم ( مثلا غم نان یکی از همین خط ویژه ای هاست . چه بسیار افکار پیاده مفلوکی که زیر نکرده این بی صاحاب). موتوری هم دارد این کله ما. گاه نشسته ام ، یک گل واژه ای چیزی از میان افکار اصلی لایی میکشد و می آید عدل همین وسط (این نوشته هم از همین موتوری هاست).
اینجا رسم است وقتی جایی تصادفی میشود و کسی کشته میشود، گاه تا مدتها همان کنار خیابان خانواد ه اش دسته گلی میگذارند و هر از چندی تازه اش میکنند.با مملکت خودم قیاس کردم و حتی همین چهار راه ولی عصر بالا. اگر چنین رسمی داشتیم هر دو گل باران بودند اکنون.
میخواهم بروم دوش بگیرم. دوست محترم میپرسد روزی چند بار؟ میگویم پدر جان ! این کله دیگر چهار راه ولی عصر نیست بس که فکر و آرمان تصادفی و شهید دارد . گلزار شهداست ، آب میطلبد بی پیر...

گاهی هم برای زنده بودن باید آرام بود

سیفون حلال زاده بود. چند شب پیش در را که باز کردم انگار پریده باشم وسط فیلمهای جیت رای، اصل بمبئی. پیرزن ساری پوش ، پیرمرد ، سیفون و همسرش و دو بچه ، کپی همانهایی که دنبال بادبادک میدویدند در پاتر پانچالی. ظاهرا دوست محترم تصمیم گرفته دین ما را یکجا ادا کند به تخمه نهرو و گاندی.
تا بفهمم حضرات دعوت شده اند به شب نشینی، سیفون با من پسرخاله شده و چه تعریفها از دوستان پارسی و چه اشاره ها به فرهنگ و لغت مشترک و الخ. گشتم در ذهنم جز آمیتا پاچان یک هندی سهل الوصول دیگر پیدا کنم برای فرار از سکوت، سیاست هم که خطرناک بود وگرنه نهرو و جناح و یا همین بوتوی اخیر موضوعات خوبی بودند برای فرار از سکوت. یاد همین اقبال پایین افتادم و اشاره ای که بله خوب ماهم اقبال میشناسیم از مملکت شما و حتی بیدل و شاید هم کنایه ای که خوب شما هم حرف مهمتان را لابد به پارسی میزدید و اینها، که فهمیدم پیرمرد، پدر سیفون ، فارسی کامل میفهمد ، استاد بوده در به قول خودش یونیورسیته لاهور و خدا میداند چه مزخرفات شنیده از مکالمات من و دوست.
تا قیمه شام و بعد آن شله زرد تمام شود ، که به احترام روزه داری حضرات و جبر فرو کردن طعام و فرهنگ ایرانی به حلقوم اجنبی پخته ایم ، دوست ما و عیال سیفون ، مینیاتور جاده ابریشم احداث کرده اند آن وسط ، النگو داده اند و اسپایس گرفته اند و من که نیم نگاهی دارم به عیال سیفون ، که حالا دیگر طاهر شده ، مانده ام چگونه ترجمه کنم حرف کسروی را برای او ، که عیالش روسری تا دماغ پایین آورده ، که حضرت! شما هم انگار یک حکومت به طالباتن بدهکارید تا روسری از دماغ ضعیفه بالاتر رود.