آخرین تلاشها برای دیفرگ ذهنی كه جدا به افدیسک احتیاج دارد

۱۳۹۵ تیر ۱۰, پنجشنبه

براي من هم صحبت واقعي كسي ست كه بتوان درباره دوچيز با او حرف زد: هيچ چيز و مرگ. كيفيت چنين همصحبتي هم در عدم نياز به كاتاليزور و امبينس و غيره. حرف از مرگ و هيچ چيز، عرق و سيگار نميخواهد. نهايتش راه رفتن .
سالهاست چنين همصحبتي نداشته ام. در واقع فقط يكنفر بود يك چنين كيفيتي داشت. پانزده بيست سال پيش در انتهاي يكي از همين مكالمات بيهوده ، درباره بيخود بودن كلا همه چيز، نرسيده به هفت تير اعلام كرد ديگر حالش از من بهم ميخورد. پياده شد و ديگر نديدمش. بعد از سالها دوستي. چند روز بعد با دوست دختر آن سالهايم قرار داشتم. از روي اجبار. سرراه ارزو ميكردم كاش اتوبوس خط ويژه از رويم رد شود جاي امدن او. دخترك به همه چيز مثبت نگاه ميكرد. از نظرش همه چيز در دنيا براي چيزي بود. حتي من را خدا سر راه او قرار داده بود ، با تصوير گل و بلبل و قلب و خيلي صورتي طور، با حلقه و كذا مرا در خواب دوستش ديده بود. بيگناه. حتي ارزو كردم كاش اوهم حالش از من بهم بخورد. رفتم سر قرار. نيامد، خوشحال نشدم، ناراحت هم نه، فقط كنجكاو. تا همين چند روزپيش، پانزده شانزده سال كنجكاو بودم . برگشتني هويج بستني خوردم و سعي كردم جاي كنجكاوي ناراحت باشم. آن سالها نه سيگار بود نه ودكا، ناراحتي هم خالص تر. حتي ميشد با هويج بستني، يا بستني ميوه اي يا پيراشكي ناراحت بود. ناراحتي خودش بود ربطي به ريه و معده و اكسيژن خون نداشت. جواب داد، بعد از هويج بستني هم ناراحت شدم هم كنجكاو. هيچكدام شان را ديگر نديدم. نه كسي من را وسط قلب در خواب دوستش ديد، نه من ساعتها از هيچ چيز با كسي حرف زدم. يكي دو سال بعدش ديگر حتي هويج بستني هم ناراحتم نميكرد.
اينجاي داستان، همانجاييست كه ميخواستم هويج بستني را ربط بدهم به ان شب برفي اي كه بدون كفش از خانه دخترك در رفتم و ان روزي كه .... خوابم مي أيد و ربطش هم مهم نيست. وانگهي چهل سالم شده، ميدانم كه نه از من نويسنده درميايد نه ازتوي اين كسشر، وبلاگ ، خواننده. براي همين هم خيلي رشته افكار و دنباله منطقي سخن نميتواند برايم مهم باشد. داستان پردازي هم.وگرنه داستان المانهايش بيش ازين بود. فرار به جلو و عشوه خركي توامان.
 أهان ديشب  كنجكاو شدم كجاست دخترك ، روي فيسبوك. ديدم دو تا پسر دارد كه نگاهشان ، توي عكس، ادم را يك راست ميبرد به نرسيده تا هفت تير، هجده سال پيش. ديگر كنجكاو نيستم.
از مرگ بعدا مينويسم، حرف بيراهه رفت.

۱۳۹۵ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

آدمي در مهاجرت پير نميشود ، ميپوسد. پير شدن گذر زمان ميخواهد و اينجا زمان نميگذرد. پوسيدن فقط خاكي ميخواهد، با ريشه ناسازگار. اگر ريشه اي مانده باشد

۱۳۹۲ مرداد ۱۴, دوشنبه

یک سالت شد. میدانم که پیش از آنکه آرزوهای من باشی تصمیمهای خودت خواهی بود. 
کمی طنز و بیشتر موسیقی برای روزهای سخت . شادیها را هم مثل شیراز ، با حوصله و آرام تا سرخوشی اش بماند.
بیش ازینها چیزی از من نخواهی آموخت. 

۱۳۹۰ آبان ۱۶, دوشنبه

تهران

یک ...تهران شهر من نیست. هیچوقت هم نبوده. چیزی در ذات این شهر هست که تو را در تعلیق نگاه میدارد . چیزی که میگزارد بمانی، بی آنکه بخواهی. و رهایت میکند تا بروی، بی آنکه نخواهد .
دو...همه شهرها جائی خارج از خودشان تمام میشوند، اما تهران انگار چندین بار در خودش تمام میشود و باز می آغازد. انگار شهر سعی دارد دائم خودش را برای تو تعریفی دیگر کند. اینست که شهری نیست که بتوان دوستش داشت. یا باید عاشقش
باشی یا ازان متنفر.
سه...در تهران میتوانی زاده شوی ، زندگی کنی ، بمیری بی آنکه نیازی به لبخند داشته باشی. اگر آدم عبوسی باشی گاهی دلت برایش تنگ میشود.

۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه

کاش آسمان آدمی را ...

یک قطار همین الان از این پایین رد شد و مرا برد به سالهای دور تماشای قطارهای مشهد. و یاد پسر بچه هایی که با چه شوق و حسادتی کنار قطارها میدویدند و سنگهایی که از سر شیطنت و حسادت به شیشه هایشان میزدند. و من همیشه ، حتی همان موقع ها، آسمانم ، عینا مثل همان شعر شاملو ، کوچک میشد. و هنوز بعد از آنهمه سال مانده ام با آسمانی آبرفته و حسرتی که کاش خدا اقلا آینده نگری مادرم را داشت که شلوارها را ده سانتی اضافه تر میبرید مبادا آب رود...

۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

اوسکولاستیک

فکر کردن به متافیزیک غمگینم میکند. خیلی عمیق تر از قبل. در واقع علت آن، عدم امکان و یا احتمال متافیزیک نیست. مشکل چشم اندازهای ترسناکی ست که به جبر علم بر روی ما گشوده شده: امکانات متعدد متافیزیک. از غمگین شدن و یا حتی وحشت که بگذریم چیز دیگری هم هست. راستش اینکه فلسفه به پایان خود رسیده و داستان ، ماجرایی تکراری ست. ظاهرا حضرات در دانشکده های فلسفه آنقدر سرشان گرم فلسفه حقوق و چه میدانم زنان و زایمان و محیط زیست و اینها ست که در ماجرای متافیزیک حتی از استودیوی پیکسار هم عقب افتاده اند. به جد فکر میکنم که شجاعت بیان این چشم اندازهای وحشت را (در شکلی عامه پسند) این انیمیشن سازها و حتی هالیوودی ها بیشتر دارند. به این معنی من ماتریکس را جدی تر از مابعدالطبیه و خرد ناب و الخ میبینم. حتی مثلا کارتون هورتون را تاثیر گذار تر از درد جاودانگی . همان یکساعت تماشای آن دنیای حقیر که بازیچه ناچیز یک فیل بازیگوش است ، کافیست تا تو را از آن تصور عظیم و تراژدی گونه و باخ آلود خدایی خلقت پرت کند به کمدی دیوانه وار بی عظمت کودکانه حقیر رپ گونه ذره لرزان و لغزنده ای که وای به روزاش اگر بیافتد از دماغ فیل و الخ.که تنها یکی از اینهمه امکان ندیده و نشنیده و نپژوهیده غیر اسکولاستیک نچسب آخوند کش کشیش سوزی باشد برای بشر.


۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

قابوس نامه ، نسخه امین آباد : رنگ قرصها واقعا اهمیتی ندارد

میخواستم به تو بگویم که دوست تو کسی باید باشد که... یادم افتاد که قابوس نامه نمینویسم. اینجا وبلاگ است و باید به قول رمبو به حد مطلقا تهوع آوری مدرن بود. و مدرنیت آدم را از استعلای باید میرساند به ابتذال هست و ناگزیر خواهد بود. پس دوست تو نه راه درستی به تو نشان خواهد داد و نه عیبهای تو را خواهد گفت و نه دردی از تو را دوا خواهد کرد و نه ... برای چنین مایه کسالتی نامی دیگر باید یافت.
او ناگزیر کسی خواهد بود که با تو ناتوانی و ضعف مشترکی داشته باشد. و ترس مشترک(و نمیگویم درد.یادت باشد که هرچه تو را دچار توهم افتخار و تفاوت کند آلوده دروغ است). و بهانه مشترکی برای گریستن. و لحظه مشترکی برای غمگین بودن. خنده هایت را حرامش نکن. نه او از تو توقع خندیدن دارد و نه تو ازین نمایش سودی خواهی برد. آنها را نگهدار برای دیگران.
و دیگران تمام آنهایی که در فیس بوک یا هر آشغالی که در آینده خواهد آمد تو را اضافه کرده اند یا اضافه شان کرده ای بی آنکه حتی با هم پیکی زده باشید یا آرزوی زدن پیکی داشته باشید و تمام کسانی که هرگز خوابشان را ندیده ای و تمام کسانی که هرگز با هم تعجب نکرده اید و تمام کسانی که هرگز با هم به یک چیز عادی ، به غایت عادی نخندیده اید (و هوش چندانی نمیخواهد تا بدانی که این خنده متفاوت است با آن دیگری) و تمام کسانی که مجبور بوده ای برایشان بگریی و برایت بگریند بی آنکه با هم گریسته باشید.
یادت باشد دوستهایت هدیه های نایاب و غم انگیز طبیعت هستند به تو که اگر نبودند تمام عمر همه برایت دیگران بودند و تو برای همه دیگری. دچار توهم انتخاب نباش . قدردان تصادف محضی باش که تو را و آنها را برای لحظه ای کنار هم نشانده.
و آخر اینکه یادت باشد اگر کل خلقت تیمارستانی بزرگ باشد، دوست تو کسی ست که نام بیماری اش با تو یکی ست، حتی اگر نسخه اش متفاوت باشد...