کباب کانگورو بر آتش سوسن و یاس

آخرین تلاشها برای دیفرگ ذهنی كه جدا به افدیسک احتیاج دارد

دوشنبه ۷ نوامبر ۲۰۱۱

تهران

یک ...تهران شهر من نیست. هیچوقت هم نبوده. چیزی در ذات این شهر هست که تو را در تعلیق نگاه میدارد . چیزی که میگزارد بمانی، بی آنکه بخواهی. و رهایت میکند تا بروی، بی آنکه نخواهد .
دو...همه شهرها جائی خارج از خودشان تمام میشوند، اما تهران انگار چندین بار در خودش تمام میشود و باز می آغازد. انگار شهر سعی دارد دائم خودش را برای تو تعریفی دیگر کند. اینست که شهری نیست که بتوان دوستش داشت. یا باید عاشقش
باشی یا ازان متنفر.
سه...در تهران میتوانی زاده شوی ، زندگی کنی ، بمیری بی آنکه نیازی به لبخند داشته باشی. اگر آدم عبوسی باشی گاهی دلت برایش تنگ میشود.

دوشنبه ۱۷ ژانویهٔ ۲۰۱۱

کاش آسمان آدمی را ...

یک قطار همین الان از این پایین رد شد و مرا برد به سالهای دور تماشای قطارهای مشهد. و یاد پسر بچه هایی که با چه شوق و حسادتی کنار قطارها میدویدند و سنگهایی که از سر شیطنت و حسادت به شیشه هایشان میزدند. و من همیشه ، حتی همان موقع ها، آسمانم ، عینا مثل همان شعر شاملو ، کوچک میشد. و هنوز بعد از آنهمه سال مانده ام با آسمانی آبرفته و حسرتی که کاش خدا اقلا آینده نگری مادرم را داشت که شلوارها را ده سانتی اضافه تر میبرید مبادا آب رود...

پنجشنبه ۲۵ فوریهٔ ۲۰۱۰

اوسکولاستیک

فکر کردن به متافیزیک غمگینم میکند. خیلی عمیق تر از قبل. در واقع علت آن، عدم امکان و یا احتمال متافیزیک نیست. مشکل چشم اندازهای ترسناکی ست که به جبر علم بر روی ما گشوده شده: امکانات متعدد متافیزیک. از غمگین شدن و یا حتی وحشت که بگذریم چیز دیگری هم هست. راستش اینکه فلسفه به پایان خود رسیده و داستان ، ماجرایی تکراری ست. ظاهرا حضرات در دانشکده های فلسفه آنقدر سرشان گرم فلسفه حقوق و چه میدانم زنان و زایمان و محیط زیست و اینها ست که در ماجرای متافیزیک حتی از استودیوی پیکسار هم عقب افتاده اند. به جد فکر میکنم که شجاعت بیان این چشم اندازهای وحشت را (در شکلی عامه پسند) این انیمیشن سازها و حتی هالیوودی ها بیشتر دارند. به این معنی من ماتریکس را جدی تر از مابعدالطبیه و خرد ناب و الخ میبینم. حتی مثلا کارتون هورتون را تاثیر گذار تر از درد جاودانگی . همان یکساعت تماشای آن دنیای حقیر که بازیچه ناچیز یک فیل بازیگوش است ، کافیست تا تو را از آن تصور عظیم و تراژدی گونه و باخ آلود خدایی خلقت پرت کند به کمدی دیوانه وار بی عظمت کودکانه حقیر رپ گونه ذره لرزان و لغزنده ای که وای به روزاش اگر بیافتد از دماغ فیل و الخ.که تنها یکی از اینهمه امکان ندیده و نشنیده و نپژوهیده غیر اسکولاستیک نچسب آخوند کش کشیش سوزی باشد برای بشر.


شنبه ۶ فوریهٔ ۲۰۱۰

قابوس نامه ، نسخه امین آباد : رنگ قرصها واقعا اهمیتی ندارد

میخواستم به تو بگویم که دوست تو کسی باید باشد که... یادم افتاد که قابوس نامه نمینویسم. اینجا وبلاگ است و باید به قول رمبو به حد مطلقا تهوع آوری مدرن بود. و مدرنیت آدم را از استعلای باید میرساند به ابتذال هست و ناگزیر خواهد بود. پس دوست تو نه راه درستی به تو نشان خواهد داد و نه عیبهای تو را خواهد گفت و نه دردی از تو را دوا خواهد کرد و نه ... برای چنین مایه کسالتی نامی دیگر باید یافت.
او ناگزیر کسی خواهد بود که با تو ناتوانی و ضعف مشترکی داشته باشد. و ترس مشترک(و نمیگویم درد.یادت باشد که هرچه تو را دچار توهم افتخار و تفاوت کند آلوده دروغ است). و بهانه مشترکی برای گریستن. و لحظه مشترکی برای غمگین بودن. خنده هایت را حرامش نکن. نه او از تو توقع خندیدن دارد و نه تو ازین نمایش سودی خواهی برد. آنها را نگهدار برای دیگران.
و دیگران تمام آنهایی که در فیس بوک یا هر آشغالی که در آینده خواهد آمد تو را اضافه کرده اند یا اضافه شان کرده ای بی آنکه حتی با هم پیکی زده باشید یا آرزوی زدن پیکی داشته باشید و تمام کسانی که هرگز خوابشان را ندیده ای و تمام کسانی که هرگز با هم تعجب نکرده اید و تمام کسانی که هرگز با هم به یک چیز عادی ، به غایت عادی نخندیده اید (و هوش چندانی نمیخواهد تا بدانی که این خنده متفاوت است با آن دیگری) و تمام کسانی که مجبور بوده ای برایشان بگریی و برایت بگریند بی آنکه با هم گریسته باشید.
یادت باشد دوستهایت هدیه های نایاب و غم انگیز طبیعت هستند به تو که اگر نبودند تمام عمر همه برایت دیگران بودند و تو برای همه دیگری. دچار توهم انتخاب نباش . قدردان تصادف محضی باش که تو را و آنها را برای لحظه ای کنار هم نشانده.
و آخر اینکه یادت باشد اگر کل خلقت تیمارستانی بزرگ باشد، دوست تو کسی ست که نام بیماری اش با تو یکی ست، حتی اگر نسخه اش متفاوت باشد...

دوشنبه ۲۵ ژانویهٔ ۲۰۱۰

المدخون الذی مغشوش المحزون

دم غروب آمده ام روی بالکن. خودم را مهمان یک نخ سیگار کرده ام و تماشای حرکت آرام ابرها. آرامشی میدهد به آدم. تنبلی یکجورهایی به خدا میرساندت، آدمی جمیع صفات میشود مثل خود خدا. یعنی هر چیزی که سراغت می آید آنقدر حس دور کردنش را نداری که میشود جزئی از خودت. مثل غم. وقتی می آید حس فکر کردن به دلایل شادی را نداری برای همین کلا غمگین میمانی و مثل شادی که وقتی میآید همینطور میماند و کلا برای مدتی چیزخلانه شاد میمانی. اینست که در یک آن هم غمگینی هم شاد و دلایل هر دو هم موجود. درد هم همینطور بس که حوصله درمان نداری. اینست که دردها میشوند جزئ ویژگیهایت . آدم تنبل تا خدایی فاصله ای ندارد فقط باید تنبل صبوری باشد.
تاریک شده است. هوس نخ دوم را کرده ام. مغشوش بودن افکرام نگرانم کرده ، میدانم که به همان دلایل بالا آدم نگران مغشوشی خواهم ماند و همین از نگرانی نجاتم میدهد: نگران مغشوش نجان یافته آسوده ای میشوم. یاد آن ذکر غروبهای ماه رمضان می افتم و احساس پسر خالگی با خدا و همدلی. او هم لابد تنبل است با این تجمع صفاتش.

پنجشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۹

حتی ظهر تابستان هم میتوانی بمیری حتما که نباید غروب پاییز باشد.

میگوید "تکراری هستی". مرا میگوید. طوری که نمیفهمم به شوخی یا جدی. میگویم : خوب هر آدمی از یک جایی به بعد تکراری میشود. بر میگردد که : آن یک جایی به بعد تو دقیقا نقطه شروع است. ، آدمها تکراری "میشوند" ولی تو تکراری "هستی". شروع میکنم یک سخنرانی طولانی بی سر و ته که دیگر مدتهاست دوست ندارم منظور آدمها را لای چادر شب تحویل بگیرم و اگر چیزی میخواهی به من بگویی باید صریح باشی و ابهام و استعاره و اشاره و الخ مال زمان چادر چاقچور بود و در عصر ما هدف آنهمه ایما و اشاره و استعاره، حالا پشت اختصار بیکینی ست و... نجاتم میدهد ازین روده درازی:
- میدانی تو تکرار خودت هستی. انگار که قرار بوده عکس باشی اما فیلم شدی. یک ساعت و نیم فیلم از یک فریم.
- خوب شاید خدا کارگردانی من را داده پاراجانف. برون سپاری کرده.
- میبینی . همین حرفایت هم. همه چیز. گاهی فکر میکنم پشت یک کاغذ سیگار میشود خلاصه ات کرد.
- سکوت...
- دقت کردی تا حال ، کسی توی کیف جیبی اش فیلم نمیگذارد؟
- کار مسخره ای باید باشد
- سخت... کلمه درستش ست. درست ترش غیر ممکن. گاهی فکر میکنم هیچ چیزی جای آن مستطیل کوچک توی کیفهای جیبی را نمیگیرد. انگار که جایگاه ابدی عکسهای شکسته و تا خورده.
- خوب که چی؟
- دوستت دارم...
- چه با ربط. دقیقا چه چیزی را؟ تکرار ملال آور آن تصویر؟
- شاید دلیلش عجیب باشد. اما خوبی اش اینکه تکرار، خانه آخرش ملال است، نه تنفر. برای اینکه آدم کس دیگری را دوست داشته باشد باید همیشه تصمیم بگیرد ، باید دائم فکر کند که بعدش چه. اما با تو، خیال آدم راحت است که بعدی وجود ندارد. همه اش همین است. این آرامش خوبی ست.
- چه تصویر آخر الزمانی ای . حالا من باید اینها را کامپلیمان حساب کنم یا فحش؟
- هیچ کدام. وقت میکشیم. حالا من چه طور؟
- مجبورم بگویم؟
- نه ، وقت میکشیم
- خوب... تو سرابی... یک جور خاص. از آنهایی که وقتی آدم میرسد از بین نمیروند. آب به قدر رفع تشنگی ندارند اما اندازه غرق شدن چرا.
- پس چرا هنوز میدوی؟
- خوب تو آخرین امکان متفاوت بودنی برای من : غرق شدن وسط بیابان... ازین لحاظ ... برای من از آب بیشتری...
- خودخواه ! دوست داری توی رویای خوت بمیری
- میدانی ، تشبیه همیشه آدم را به جای بزرگتری از حقیقت میبرد. یک جور چشم انداز وسیع : دروغ...


جمعه ۳۰ اکتبر ۲۰۰۹

این روزها در حال سالخوردگی ام. و چه واژه خوبی ست این. بعید میدانم باشد در زبانهای دیگر . آی ام گتینگ اولد حضرات جواب نمیدهد. سالخوردگی یک جور زنده زنده خورده شدن را در خودش دارد. یک جور خصلت هیولا وار زمان و واشاره به نابود شدن. و بگذرم.
نمیدانم چرا هر جمله ای که حال آدم را وصف میکند لاجرم دروغ است.

بايگانی وبلاگ